تبليغاتX
تار شکسته

تار شکسته

عشق و عرفان

 

عشق را نفس کشیدم در شب قدر در عشق بالا رفتم

من رها شدم از هر چه من است ...

 من چنگ توام یا رب زخمه بزن ... زخمه بزن... ناله ز توست این ناله ز توست...

 

عقل و دل و اندیشه را از بیخ و بن سوزیده ام

                                        در عاشقی پیچیده ام

                                                  

+ نوشته شده در  86/07/11ساعت 1:4 بعد از ظهر  توسط فرحناز  | 

 

خیلی دلم گرفته حیلی زیاد اندوه تنهایی یا شاید یه چیزی بزرگتر از اون توی دلم سنگینی می کنه و باعث میشه  از پا در بیام . یه غم بزرگ که نمی دونی به کی بگی و واقعا" کسی هم نیست که بهش بگی . گریه می کنم اما بی فایدست . دیگه انگار هیچ چیز اهمیت نداره  .

 

به بنبست رسیدم جایی که نمی دونم نفرت دارم یا عاشقم جایی که فقط خدا می تونه کمکم کنه . احساس بی وزنی می کنم انگار تو هوا جریان دارم . من تنهام و هیچکس را در این تنهایی جایی نیست...

+ نوشته شده در  86/06/29ساعت 9:52 بعد از ظهر  توسط فرحناز  | 

 

 

ای ساربان آهسته ران آرام جانم می رود             وان دل که با خود داشتم با دل ستانم می رود

مهمل بدار ای ساربان تندی مکن با کاروان            کز عشق آن سرو روان گویی روانم میرود

او می رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان      دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می رود

با آن همه بی داد او این عهد بی بنیاد او              در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می رود

باز آی و بر چشمم نشین ای دل ستان نازنین       تا شور و فریاد از زمین بر آسمانم می رود

در رفتن جان از بدن گویند هر قومی سخن           من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود

+ نوشته شده در  86/06/23ساعت 9:44 بعد از ظهر  توسط فرحناز  | 

 

 

   زندگی آبی شد      دشت ها آبی شد    آسمان نیز      جنگل نیز

                                 دریا آبی شد

من نیز         تو نیز     کاینات آبی شد

                                                                     عشق هم آبی شد

 

آبی رنگ زندگی رنگ عشق  رنگ خدا شد

                     نگاه کن سه تار من آبی شد

نت ها جان گرفت    موسیقی به اوج رسید   سکوت شکست

                                   من غرق در آبی شدم              

                                       غرق در عشق

+ نوشته شده در  86/06/21ساعت 7:37 بعد از ظهر  توسط فرحناز  | 

 

عاشقانه ی من بود آن نگاه تنها همان نگاه که در آن ظهر پاییزی با من سخن گفت و روح مرا به نغمه ای جانانه دعوت کرد .

سکوت می کنم تا تو بگویی تنها تو بگویی که همیشه تنهای تنها فقط به من می نگری .

نمی شود تو را آسان گرفت ، نه سخت هم نمی توان انگاشت تو را...

گناه من هر چه بود همان بود که به تو نگریستم ای کاش نمی شناختمت ای کاش هرگز سراغی از تو نمی گرفتم ای کاش نبودی ای کاش من بودم تنها من مثل آدم های دیگر ... بی هیچ...

گناه من آری گناه من همین بود که به تو پیوستم ، کاش تو را نمی دیدم و ای کاش هرگز سراغی از تو نمی گرفتم ...

گناه من ... گناه دریا بود...

 

 

تهی بود و نسیمی .

سیاهی بود و ستاره ای

هستی بود و زمزمه ای.

لب بود و نیایشی

من بود و تویی :

نماز و محرابی.

                                  سهراب سپهری

+ نوشته شده در  86/06/05ساعت 10:0 بعد از ظهر  توسط فرحناز  | 

امروز جمعه ...

سکوت سردی در خانه پیچیده بود و من تنها کنار پنجره نشسته بودم . راه به جایی نبود تنهایی با من همراه و یاور بود . چشمانم را می بندم و به موزیک بی کلام گوش می دهم صدای تار استادم در گوشم می پیچد و مرا همراه با خود به دنیایی می برد که نمی دانم کجاست شاید جایی که آنقدر تنها می شوم که به خود خدا می رسم جایی که خدا مرا در آغوش می گیرد و به من لبخند می زند و عشق بی کرانش را به من هدیه می کند . خدا کسی که تا ابد با تو می ماند تا ابد . تمام وجودم از عطر عشق « او » لبریز می شود . کاش می توانستم خدا را در آغوش بگیرم کاش می توانستم به او نزدیک و نزدیک تر شوم .بازصدای تار باز صدای حقیقت ...

+ نوشته شده در  86/06/02ساعت 3:8 بعد از ظهر  توسط فرحناز  | 

امروز« او » آواز قلب من رو شنید امروز « او » با من زیر بارون راه رفت امروز « او » به من گفت دوستم داره گفت که برای همیشه با من می مونه و من تنها عشق « او » هستم .

 

خیلی زیبا بود « او » حرف های من رو فهمید و گذاشت آروم گریه کنم و « او » سکوت کرد و تنها به اشک های من نگاه کرد .

 

« او » بهترین برای من فقط برای من ، « من » و « او »

+ نوشته شده در  86/06/01ساعت 9:25 بعد از ظهر  توسط فرحناز  | 

 

سلام آدمهایی که شاید مثل من دلتنگید

اگه شادید اگه غم ندارید اگه تنها نیستید مطالبم رو نخونید ...

این جا فقط جای دلشکسته هاست ... این جا جای غریبه هاست

جای اونایی که هیچ کس حرفهاشون رو نمی فهمه ... هیچکس

باید چی کار کرد کی درست می گه  اونایی که خوشن یا ما که غمگینیم

چه جوری باید خوش بود واقعاْ چه جوری اگه کسی بلده اگه کسی به سادگی با دلش بازی نمی شه به من بگه ...

باید عاشق بود یا نبود ... باید همه چیز رو جدی گرفت یا نه...

به من بگو... 

+ نوشته شده در  86/05/23ساعت 9:21 بعد از ظهر  توسط فرحناز  | 

 

کاش می توانستم برای تو بنویسم ....

کاش می شد چیزی از بزرگی و بی نهایت بودن تو گفت ...

اما ...

محمد ای بهترین مخلوق کاش آدم ها ذره ای از خوبی تو را سراغ داشتند ...

 

+ نوشته شده در  86/05/19ساعت 7:12 بعد از ظهر  توسط فرحناز  | 

 

خیلی دل تنگم ، خیلی زیاد دوست دارم داد بزنم .

تا حالا شده احساس کنی عاشقی اما ندونی عاشق کی و چی ؟

دلم می خواست الان سه تارم رو بر می داشتم می رفتم تو کویر جایی که فقط من باشم با خدا اونقدر ساز بزنم تا بمیرم .

عاشقی یعنی همین ...

 

شاخه ها پژمرده است .

سنگها افسرده است .

رود می نالد .

غم بیامیخته با رنگ غروب.

می تراود ز لبم قصه ی سرد:

دلم افسرده در این تنگ غروب.

+ نوشته شده در  86/05/14ساعت 10:31 بعد از ظهر  توسط فرحناز  |